تازه افتاب طلوع کرده بود کل شبو با فکر اینکه چطوری قراره بدون باباش و تنهایی زندگی کنه پلکاشو روی هم نذاشته بود یعنی قرار بود باباش هم مثله مامانش ترکش کنه؟ یعنی باید تا اخر عمرش تنهایی با زندگی بجنگه؟ ایا جیمین میتونست تحمل کنه رشته افکارش با باز شدن در شکست «جیمین زودباش سر و وضعتو درست کن بیا پایین صبحونه بخور باید بری مدرسه برای من ادای مریضارو در نیار» با صدای گرفته زمزمه کرد «باشه» با اینکه باباش اذیتش میکرد و کتکش میزد ولی بازم باباش بود معلوم بود که براش با ارزشه الان هم که میخواست بره کانادا جیمین نمیتونست تنهایی رو تحمل کنه اگه دوباره بخاطر مریضیش تشنج کنه نمیتونه خودشو کنترل کنه. نباید فکر خودشو درگیر کنه بلند شد و رفت به سمت سرویس دست و صورتشو آب زد و به طرف میز رفت روبه روی پدرش نشست و شروع به خوردن کرد «تند تند بخور دیر میرسی مدرسه من نمیتونم برسونمت به پروازم نمیرسم» «بابا من تنهایی توی خونه نمیتونم اگه دوباره تشنج کنم چیکار کنم» «انقدر خودتو ضعیف نشون نده البته بایدم ضعیف باشی مثله مادرتی یه امگای احمقو ضعیف یکم به من نبردی راستی یدونه دوست دختر داشتی اسمش چی بود اونو بیار اینجا مراقبت باشه» «اون زندگی خودشو داره نمیتونه بیاد از من مراقبت کنه» «پس از تنهایی بمیر» جیمین که تا الان سرش پایین بود و اروم اشک میریخت با حرف پدرش سرشو بالا گرفت با صدای تقریبا بلند فریاد زد «چرا ازم متنفری بابا مگه چیکار کردم باهات هرچی گفتی گفتم چشم حتی یه بارم نه نگفتم چرا ازم بدت میاد» «باید بمیری جیمین فهمیدی تو از اول مایع ننگ من و مادرت بودی» «من میخواستم بکشمت جیمین ولی مادرت اجازه نداد انقدر ضعیفی که نمیشه باهات حرف زد تا چیزی میگم گریه میکنی» برون هیچ حرفی کیفشو برداشت و از خونه زد بیرون اون چه کاری کرده بود که باباش ازش متنفر بود «چیکار کردم من چیکار کردم که همه ازم متنفرن مگه انتخاب خودم بوده که امگا باشم مگه من خواستم با امگا بودنم مایع ننگتون باشم» همه ی راه مدرسه رو گریه کرد
تازه افتاب طلوع کرده بود کل شب رو با فکر مادرش پلک هاشو روی هم نزاشته بود دو سالی میشد مادرش بخاطر قمار بازی های پدرش و کتک زدنش طلاق گرفته بود و شوهر کرده بود اما نمیتونست جیمین رو با خودش ببره هر روز بهش زنگ میزد و حالشو میپرسید ولی یک هفته ای میشد به جیمین زنگ نزده بود توی اخرین پیامش نوشته بود «جیمین من دارم میرم المان دیگه بهم زنگ نزن» بعد از پیام مادرش جیمین چندین پیام بهش داد ولی جوابشو نداد رشته افکارش با باز شدن در شکست «زود باش سر و وضعتو درست کن بیا پایین صبحونه بخور باید بری مدرسه برای من ادای مریضارو در نیار» با صدای گرفته زمزمه کرد «تو برو منم میام» بعد از رفتن پدرش بلندشد و سرویس رفت و لباسشو عوض کرد روبه روی پدرش نشست و شروع به خوردن کرد «تند تند بخور دیر میرسی مدرسه» + بابا خونه رو چیکار کردی یعنی باید کجا زندگی کنیم «امروز دوباره میرم ببینم چیکار میکنم» + تو که نمیتونی ببری دوباره میبازی دیگه چیزی هم نداری که از دست بدی «گفتم که خودم یه کاریش میکنم تو کارت نباشه روی درست تمرکز کن منو سر بلند کن» تا الان سرش پایین بود و فقط میخورد صورتش قرمز شده بود و چشماش اشکی اگه سرشو بالا میگرفت باباش میدیدش و دوباره بهش میگفت امگای ضعیف «اگه غذات تموم شده بلندشو» ظرفو گذاشت داخل سینک کیفشو برداشت و از خونه زد بیرون وقتی پاشو توی حیاط مدرسه گذاشت یونا پرید بغلش «واییی دلم برات تنگ شده بود کجا بودی چرا دیر اومدی» + اومدم دیگه همین دیروز همو دیدیم «میدونم ولی منــ..... جیمیننننن چرا صورتت قرمز شده؟ گریه کردی؟ سیلی خوردی؟ مریض شدی؟» از وقتی جیمین اومد بود یونا توی بغلش بود و صورتشو ندید وقتی از بغلش اومد بیرون دید «بگو من دوستمو میشناسم وقتی گریه میکنه صورتش قرمز میشه» + چیزی نشده خوبم گریه هم نکردم «نمیزارم بری بگو چیشده» + ولم کن یونا حوصله ندارم ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ - اوهههه آقای پارک خیلی وقته این طرفا نیومدی مدتت امروز تموم میشه باید خونه رو خالی کنی وگرنه کاری که نمیخوام رو میکنم انگشتاشو مدل اسلحه گرفتو گذاشتش روی سر پارک «اومدم بازی کنم» جی هون پوزخند زد «نه بابا توهم دارایی داشتی خبر نداشتم» «ولی مشکل نداره میتونیم یه طور دیگه حلش کنیم باید از داشته هات مایه بزاری جناب پارک با اینکه اعضای بدنت سر جمع دو میلیون هم نمیکنن» «حالا کی گفته تو میبری اگه من بردم یک میلیون دلار ازت میگیرم» ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ